تبلیغات اینترنتیclose
شعر مودب صفحه سوم
پیچک ( علی محمد مودب )
شعر وادب پارسی

پیجک (علی محمد مودب)



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بی تو قلب عاشق من، ناگهان می ایستد

بی دل تنگ من از گردش، جهان می ایستد

چشمه سار آشنایی، میهن ماهی و ماه!

گر نجوشی دم به دم با من، زمان می ایستد

در حضورت شعله های دوزخی یخ می کنند

بی تو باری خون به قلب حوریان می ایستد

بانگ غم دارد به سودای لجن زاران وزغ!

با تو اما مرغ و ماهی، شادمان می ایستد

پیچک، آویزان دیوار و در همسایه هاست

سرو اما در کنارت جاودان می ایستد

با زبان سرخ من، باک از سر سبزم مباد

سبز و سرخ پرچمت تا در امان می ایستد

بی خیال پچ پچ خفاشکان، تا شعر من

بر هزاران قله با ببر بیان می ایستد

 *
هر کسی آیینة اسرار پنهان خود است

این میان، بوزینه شکل این و آن می ایستد

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گاهی از آفتاب نمی‌پرسم

دریا خلاصه‌ی چه خبرهایی است

یا این‌که کوه

کوه شب تاریک

همواره عاشق چه سحرهایی است

 گاهی به چشم خویش نمی‌بینم

آیینه را به نام تو باید خواند

هر واژه نیز تکه‌ای آیینه است

هر واژه را به نام تو باید دید

پروانه در هوای تو پروانه است

آیینه پیش روی تو آیینه

 گاهی به رودخانه نمی‌بخشم

تصویر ضد‌نور پرستوها

پرهای ضد‌آب پری‌ها را

 گاهی به سنگ خیره نمی‌مانم

وقتی لبم به ذکر تو روشن نیست

وقتی که فکر آب مشخص نیست

تکلیف رودخانه معین نیست

 گاهی به ماه عشق نمی‌ورزم

شب‌ها که پیش روی تو خوابیده

یا روزها که دست کریم نور

آن را زِ ساقه‌های نظر چیده

 من ساده‌ام همیشه فقط گاهی

غرق هراس‌های جهان هستم

مثل ترانه‌ای نگران هستم

ای آن‌که تا همیشه وجودم را

چون بانگ عاشقان یله می‌خواهی

لب باز کن به خواندن من گاهی

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8908.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آینه دلش گرفته است

چون غروبها مدام

دیده با خودم چه کرده ام

شیشه ها مکدرند

که چرا همیشه در هوای آن نگاه

به تمام چهره های دود پیله کرده ام

صندلی شکسته

  بس که زیر پای من نشسته

  تا به آن خیال ها سفر کنم

میز هم از این که بار روزگار کاغذین من به دوش اوست

 زیر این لحاف سربی بزرگ -شهر-

روح روستایی ام به خواب رفته است

دیدن و شنیدن جهان بس است

خسته ام!

حرف این و آن بس است

کاش می شد این مجال دردناک را مختصر کنم

روز های خوب چشم من

پا به پای جویبارهای کودکی آب رفته است

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8908.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 164

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گفتی دلت

بدون دل من چه می‌کند؟

 بین من و صدای تو

خطی کشیده‌اند

آن‌سوی خط تویی

انگار سرو سوخته‌ای

در موج انفجار

اما نستوه و استوار

تا شانه‌هات، خانة گنجشک‌ها شوند[1]

این سوی خط من‌ام

آن چشمة مقدس دیرینی

کز گریه کور می‌شوم

از بس که

جوباره‌های هستی من هرز می‌روند

 بین من و صدای تو

خطی کشیده‌اند

آن سوی خط، تو آسمایی کابل

زخمینه‌پوش، از چَرّه‌های موشک

از شرق تا به غرب

خونت شتک زده است به هر لبخند

این سوی خط

یخ‌کرده است قلب دماوند

 بین من و صدای تو

خطی

خطی که روی قلب من

و روی چشم‌های تو

خطی

مرزی که در دو سوی به یُمن‌اش

ما را دریده‌اند

 -حالا کسی صدای مرا[2]

مثله می‌کند!

 

 

علی محمد مودب

[1] -مهرانه و علی ، محبوبه و عماد

[2] -ترا

 http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

غزل ببخش نگفتم تو را و رد کردم

به عذر پیش تو باز آمدم که بد کردم

سپید گفتم اما نه این که فکر کنی

خدا نکرده گل سرخ را لگد کردم

سپید گفتم اما نه روسیاه نیم!

در آن سیاق سخن هرچه می شود کردم

سپید گفتن من هم همه تغزل بود

به قصد صید غزال آن کران رصد کردم

اگر چه با تو نبودم، هر آن‌چه بی تو گذشت

همه به حکم دل خویش مستند کردم

صنم پرست مخوانم! که در کنشت سپید

هر آنچه کردم با نیت صمد کردم

هنوز قافیه جز درس کودکی‌ها نیست

که زیر سنگ زمانه "احد احد" کردم

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 266

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

عاقبت رسید

عاقبت رسید

و من رها شدم

خویش را به خیش‌های مرگ واگذاشتم

زیر و رو که شد تمام هستی‌ام

خویش را دوباره کاشتم

از کجا به ناکجا برآمدم

خوشه‌ خوشه با ستاره‌ها برآمدم

کهکشان چهره‌ها شدم

من چقدر چهره داشتم!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 272

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

خوب است غزل،

   "سپید بد نیست"

قولی است اگر چه مستند نیست!

 آخر چه "سفیدکار" باشد

کش غیر سیاه در سبد نیست؟

 گویند که وزن حبس معنی ست

صد حیف که حبس شان ابد نیست!

 با یوسف وقت مانده دربند

بهتر ز گسسته دیو و دد نیست؟

 شرمنده‌ام از سپید گفتن

-هر چند که قالب است و بد نیست-

زیرا که سپید می‌‌نویسد

هر جوجه که قافیه بلد نیست!

 

 

علی محمد مودب

سفیدکار: به نقل از برادر بزرگم آقا مرتضی امیری اسفندقه عزیز نامی است برای گردی‌ها و هروئینی‌ها!

 http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

  برای علی رضا افتخاری

  مردي که  نسل ما را با غم عشق آشنا کرد

**
 
تا هست جهان، همدم دلهاي غريبست-
- حزنی که شکفته است در آواز نجيبت

تو بانگ خودت نيستي، اين حنجره ماست
اي مرد مبادا که بخوانند غريبت!
 
تا هست جهان، بانگ "خدايا"ي تو جاري است
وين مطربکان در پي هر رب و خدايي!

دل  با غم عشقي که تو خواندي شده عاشق
اي آن که ز غمهاي دگر جمله جدايي
 
ديروز کبوترکشي، آوازه ي شان بود
امروز به آوازت اگر سنگ پراندند!

سيمرغي و برتر ز همه واهمه هايي
وين چند وزغ در کف پرواز تو ماندند!
 
سرو از خزه کي خرمنش آسيب پذيرد؟
بگذار بلغزند به هم چند خزنده!

بگذار زبان وزغ از حلق در آيد
با غيظ فرو بردن پرواز پرنده
 
آواي تو داوودي  و حلق تو حسيني است
 در بتکده اهل هنر بت شکني تو

پيوسته شنيديمت و پيوسته شگفتي
چون چشمه جوشان سرود و سخنی تو
 
اين زمره مشرک همه آواره ی خويشند
جز خويش ندانند و به جز خويش نخوانند

توحيديه اي سرکن و فارغ ز جهان باش
کاين ساحرکان با نفست دير نمانند

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

نیلوفری تعطیل

بر دوش باد هرزه می‌گردد

و می ‌پرسد

از شانه‌های بی قبای تاک:       

پاییز یعنی چه؟

یعنی چه این پاییز!؟

با این‌همه نخ

 این‌همه میله

باران چه می‌بافد

 برای خاک؟

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 179

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

چشم‌ها به چهره‌های شادمان چرید

چشم‌های میخ‌کوب،

میخ‌کوبِ چشم‌های این و آن شدند

حرمت نگاه تا شکست

خون به چهره‌های ناگهان دوید

میخ‌ها به چهره‌ها نشست

چهره‌های ناگزیر، خون‌چکان شدند!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 یا علی ابن موسی‌الرضا

**


چشمه‌ها خشکیده،دنیا دیگه طاقت نداره
حتی کوه هم دیگه داره نم‌نمک کم میآره
 
قربون نگاه گرمتون،دلامون یخ زده
آخه روشنی نداره دیگه ماه و ستاره
 
پا به چشم ما بذارین،چشمه ها روون بِشن
تا قدمگاه شما بِشن دلامون دوباره
 
ما رُ قدر آهو قابل نمی‌دونین آقاجون‌!
آره خُب دلای ما اسیره،قابل نداره
 
چِش رو هم نمی ذاریم، پیش جمالتون آقا
حال عاشقی همینِ اگه دنیا بذاره
 
خوش به حال کسی که تو حرم عشق شما
سر بذاره به زمین سجده و بر نداره
 
شما همنشین برده ها و بنده‌ها بودین
به خدا که بندگی‌تون برا ما افتخاره
 
دنیا داره جیگر انارا رُ خون می‌کنه
دست گلچین داره انگورای سمّی می‌کاره
 
دستای آلوده بالا نمی‌رَن رو به خدا
آقا جون نماز بارون بخونین تا بباره

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

۱-

 

چرا مغازه‌دارها

به چشم‌های من نگاه می‌کنند

مگر نگاه من خریدنی است؟

تو باستان‌شناس پیر!

به پیکر عتیقه‌ات بگو

چه چیز این دل شکسته دیدنی است؟

 ۲-

 چو دشتی پریشان و تنها

اگر چند عمری

دل آشفته از گردباد تو بودم

ولی باز هر بار

به محض طلوع سکوتی

پر از قاصدک‌های یاد تو بودم

 

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 158

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 برای سردار شهید شوشتری

 

**
باز در فصل خزان، موسم چیدن آمد
خبر آمد، خبر سرخ رسیدن آمد

سیب ها باخبر از واقعه بر خاک افتاد
و بسی ولوله در خاطر افلاک افتاد

خبر از یار عزیزی است که برگشت، رسید
فتنه در شهر به پا شد، خبر از دشت رسید

خبر از دشت، خبر دشت دل مردان شد
باز هم بی خبری، قسمت بی دردان شد

تا که نامرد به نامرد شکایت می برد
دل مردان خدا بوی شهادت می برد

قفل زد فتنه بسی تا که کلیدی آمد
باز از قریه سوی شهر شهیدی آمد

شهر در فتنه ، گروهی پی زر می رفتند
برخی البته در این فتنه هدر می رفتند

فتنه در شهر، چو دیوی همه سو می بلعید
هر چه کِشتیم به صد دلهره، او می بلعید

چند وامانده، حدیث نرسیدن خواندند
کورها خطبه ی تردید و ندیدن خواندند

چه امامی که قبایش نجس از بول پسر
نوح شد غرقه در این غائله از هول پسر

چند وامانده در اقصای تن خود ماندند
و گرفتار سر زلف من خود ماندند

شکم از خطبه نمی کرد بس و محکم بود
هر چه می گفت شکم از هنر خود کم بود

ماهواری سر میمون صفتان را می برد
ماه در پنجره تنها غمشان را می خورد

شیخکان شعبده هایی که نباید کردند
قیل و قالی و دلیلی ز شکم آوردند

یکی از زیر قبا، خانه ی خانی آورد
و دلیلی ز فلان جای فلانی آورد

آن یکی عفت ناداشته را رسوا کرد
هر چه را دید، نیاورد به جا، حاشا کرد!

ما بر آنیم که این قوم جز این چیزی نیست
غیر فرزند و زن و اسب و زمین چیزی نیست

خضرکان راز ندانند، نیازی دارند
پایشان بر لب گور و سر بازی دارند

بهر آخور بسی احساس خطرها کردند
زاهدان هم ز سر جهل حذرها کردند

فتنه مه نیست که برخیزد و خود بنشیند
ناخدا باید تا کشتی و دریا بیند

مردها باید تا تیغ سخن تیز کنند
اینچنین چاره هر فتنه خون ریز کنند

سر هر کوه سری باید و سردارانی
تیغ هایی به کمین نیز و جگردارانی

بود سرها که تو گویی ز کدو بیش نبود
بود و در معرکه غیر از کُله و ریش نبود

شیخ ها در تله ی شاید و اما ماندند
مطربان پیشتر از شیخ، سخن ها راندند

رفت رقاصه به منبر، چو رجالی نشناخت
خر دجال در این مزرعه خوش تاخت که تاخت!

خیلی از آن طرف آب، شناها کردند
که شنا در طرف غفلت ماها کردند

زاهدان خوش که در این فتنه دعاها کردند!
دست اگر رفت به کاری، اثری هم دارد

بله البته توکل اگری هم دارد!
باری ای قوم چنین رفت و چنین ها نه نکوست

فتنه در ماست، جهان آینه روشن اوست
فتنه از سوی تنور است، سخن ممتحَن است

چشم بر خاک چه داری، که شکم راهزن است
هله گر اهل حقی دیده بر افلاک انداز

تن زد ار تن، تن خود سوخته بر خاک انداز!
اینچنین طنطنه در جان بسا پاک انداز!

چند وامانده به حکم شکم از جا رفته
در پی امر شکم، در پی دنیا رفته

سرفرازی به سر نیزه فراز آمد باز
تا ببینیم شهید است که باز آمد باز

جوش لیلی است که در دشت جنون سبز شده
باغ سرو است که از سرخی خون سبز شده

هوس افکند خلل ها به هواداری ما
تا که برخاست شهیدی ز پی یاری ما

خون دوید از همه سو، هر چه هوا را تاراند
دل ما را ، دل ما را، دل ما را تاراند

بوی یوسف که بیاید چه ترنجی ماند؟
در قدمگاه رضا، جای چه رنجی ماند؟

شهر گو کرببلا باشد و صف ها باشد
محضر نخل تو کی حد علف ها باشد؟

رهروان! اسب شهادت شده زین، برخیزید!
فتنه هر چند گران است، چنین برخیزید!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 135

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

کنار زمین ایستاده است

در حساس ترین لحظه بازی

بی آنکه بر سر دروازه بانی فریاد بکشد

یا نگران وقت بازی باشد

کنار زمین ایستاده است

هنگام که تماشاچیان فریاد می کشند 

به داور نگاه می کند ولالایی می خواند و گریه می کند

برای دخترکی که بازی تمام شده ونخوابیده

به انتظار پدر

که دیگر هرگز به خانه برنخواهد گشت

کنار زمین ایستاده است

و زمین را توپی می بیند

که شوتش می کنند و به دنبالش نمی دوند

در رویا خود را فلسطین می پندارد

فلسطینی که برای قدم زدن

از کسی برگه عبور نمی خواهد

فلسطینی که سنگهایش سنگ اند و سیبهایش سرخ

در رویا خود را گنبدی می پندارد

برای کبوترانی که از قبه الصخره بر می خیزند

و از جو زمین خارج می شوند

داور سوت را زده است

و میلیارد ها نفر روبروی تلویزیونها به خواب رفته اند

تنها ماه است که بیدار و مضطرب

کنار زمین ایستاده است.

 

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در بسترهای حریر

با زنان حریر

خفته اید

مردمان حریر!

و کودکان گرسنه

در هتل های حلبی

زیر سقف های کارتنی

چون ماهیان از آب بیرون افتاده

می میرند

زندگی می کنند.

خوب ماهی گرفته اید از سیلاب خون

صیادان مهربان!

آسوده باشید

و خراشی بر آرامش احساساتتان نیافتد

با جیغ حیوان ناطقی که زیر لاستیک اتومبیلتان له می شود

می بخشید اگر

بهت فرشته ای کوچک

فرشته ای یخ زده

معراج را دچار مکثی سرد می کند

و ابهت مناره های ایمانتان را

بهت مؤمنان بی خانمان

نشانه رفته است


می بخشید اگر

دست لرزان کودکی

خواب سطلهای زباله تان را

در جستجوی پلاستیک های های کهنه

و شاخه های شکسته آنتن

در هم می کند

و پیراهن پاره پیرمردی

تقارن زیبای خیابان هایتان را

بر هم می زند

و شاعران قصیده های زیبا نمی گویند

و غزل های عارفانه

و تنها شعر بلندشان

چون سگان سنگ خورده

ناله کردن است

شاید خیلی هم بد نباشد

اشک کودکی خندان

یا لبخند زنی گریان

گوهرهایی که به  سکه ای سیاه می توان خرید

یا با نوازش بزرگمنشانه

تمرین سخاوت کرد

آری، شاید خیلی هم بد نباشد

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 145

صفحه قبل 1 صفحه بعد