تبلیغات اینترنتیclose
شعر مودب صفحه پنجم
پیچک ( علی محمد مودب )
شعر وادب پارسی

پیجک (علی محمد مودب)



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بعد سالها رفتم قبرستان روستامان فاتحه خواندم

 

1-

قبر من کدام تویی؟ قبرها سلام! سلام!

کی به گریه می شوی ای، طنز ناتمام تمام؟

راستی که غربت من، از خودم بزرگ تری!

من چقدر شکل توام! من، تو، هان! کدام کدام؟

خودکشی است هر نفسی، بس که شوکران غم است

هر چه می کنم نفسم، دم به دم، حرام ،حرام!

تو چقدر روشن و من، سردچار حیرت خویش

آفتابی تو شدم، صبر کن برام، برآم!

بی نهایت آینه ام، پیش روی آینه گی ت

قبر من ببین که چقدر، بین قبرهام رهام!

من جواب پرسش تو، لقمه دهان توام

من دلیل تازه که هست، پشت هر کلام کلام

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 177

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به شهید عزیز ما دکتر مجید شهریاری

 

**

تو را به خاطر دانستن، تو را به خاطر ما کشتند

تو را گروه خدانشناس، به قصد جان خدا کشتند

تو ذهن روشن ما بودی، پر از تلالوء آینده

برای آنکه نیندیشی، جنود جهل تو را کشتند

تو ذهن مردم ما، آری، تو جان مردم ما بودی

به کشتنت نه تو را، ما را، یکی یکی همه جا کشتند

جهان سکوت غم انگیزی است، نه یک دقیقه که صدها قرن

جهان که عربده جویانش تو را به جرم صدا کشتند.

تو جوهر قلمی بودی که خونبهای شهیدان بود.

 به کشتن تو شهیدان را دوباره حرمله ها کشتند.

ولی همیشه خدا هست و همیشه اهل خدا هستند

همیشه اهل وفا هستند،...چقدر کرببلا کشتند!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9010.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 307

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


1-

در باغ

زیر درخت

عاشق که می‌شدیم

دو پرنده بر درخت عاشق می‌شدند

افسوس!

ما دو پرنده نبودیم

 
2-

 راه افتاده بودیم

گمان می‌کردیم عاشق هستیم

اما تو ریگی به کفش داشتی

دنیا

ریگی بود در کفش تو

  

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9005.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 174

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گُل با تمام هستی خود زیباست

زیباست گُل که هدیة او عطر است

من چیستم

در این چمن گُل چه می‌کنم؟

من کیستم

که این‌همه گُل هدیه می‌کنم؟

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9005.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 171

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به زخم های تو که می رسم

رنگ واژه ها می پرد

و شعر سپید می شود

 

این جا تهران است بیمارستان ساسان!

صدای تو را نمی شنوم

صدای تو را نوارهای قلب

صدای تو را کپسول های اکسیژن

خفه کرده اند

فقط هر از گاهی

سرفه

چنگی می زند و می گریزد

و چون جیب بری گریبان قنوتت را می آشوبد

 

این جا تهران است 1380

خبری از غلغله چلچله ها و خمپاره ها نیست

اما هنوز ترکش می ریزد

از  آواز پرستویی منور

که بال هاش آشفته باران اند هنوز

مردی در کربلای تنهایی اش مثله می شود

و زینبی شش ساله بر بالینش خطبه می خواند

" چقد خوشگلی بابا

چقدر نازی بابا

لپات چه نازه بابا"

 

خون خشکش می زند

نفس وامی ماند

خون، سرفه ، سرطان

برق آزیر آمبولانس

و چشمهای بارانی زینب

و چشمهای بارانی زینب

 

 

کاروان باران به راه می افتد

مردم چترهایشان را باز می کنند

و برف شادی سرگرمشان می کند

مردم چترهایشان را باز می کنند

و پشت پنجره های بسته کوفه

موسیقی "باران عشق"

گوش کوزه های خالی را از خیال دریا پر می کند

 

اینجا تهران است 1380

خبر خاصی نیست

فقط کودکی هشت ساله

که تیله های روشن چشمانت را برداشته است

هنوز در پیاده روها سربه سرت می گذارد

چوب می گذارد لای چرخ صندلی ات

برق آسانسور را قطع می کند

 

ما بابا شده ایم

ما بابا شده ایم

و هر غلطی می کنیم

تا دیکته "بابا نان داد " کودکانمان

درست از آب دربیاید

ما شاعر شده ایم و نمی نویسیمت

در قافیه پاهای بریده ات  گیر نمی کنیم

تا از آوانگاردها عقب نمانیم

اصلا خودت کلاهت را قاضی کن آقا

دکمه ها که باز می شوند

شاعرانه تر است

یا تاول ها که می ترکند؟

 

 

خوش به حال تو

خوش به حال تو که چشم نداری

که چشم نداری آدمهای کوچک را

پشت میزهای بزرگ ببینی

 

امشب دوباره هوایی شده ای

نه انکار نکن

رنگ پریده ات سند است

فردا بزرگراه چمران ده دقیقه بغض خواهد کرد

تو به سعادت آباد رسیده ای

قدسیان کل می کشند

تو به سعادت آباد رسیده ای

ما به صندوق ها کمک می کنیم

تا هفتاد بلا را دفع کنند

و غروب عبدالباسط ضجه می زند:

"بای ذنب قتلت"

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آمد بهار تا گل و ریحان بیاورد

تا دل برد ز آدمی و جان بیاورد

صدها نهال شیفته را آفتاب حُسن

چون کودکان به ‌صف به دبستان بیاورد

خط امان مرغ فراری است، برگ گُل

تا باز رو به شانة سلطان بیاورد

در بارعام عید، چنین ملت بهار

از غنچه، خنچه‌های فراوان بیاورد

با ریزه‌ریزه‌های شکوفه، درخت شاد

با خنده، یاد برف زمستان بیاورد

صدها دهان به خنده گشوده است بوستان

یلدای گریه را که به پایان بیاورد

 

هر شاخه، برگ و بار فراوان بیاورد

این شاخه این بیاورد، آن آن بیاورد

باد بهار، گوش هزار ابر خیره را

در چارسو کشیده که باران بیاورد

آری قیامت است، ولی خود بهانه‌ای است

یا فرصتی که آدمی ایمان بیاورد

برگ بهار نامة اعمال شاخه است

آن‌سان که غنچه را لب خندان بیاورد

فوج درخت‌زار، نماز جماعتی است

که اقتدا به حضرت باران بیاورد

در پایبوس حضرت خورشید خاوران

ایمان به سرنوشت گیاهان بیاورد

کو دیده‌ای که فهم کند آیه‌های یار

آمد بهار کاین‌همه قرآن بیاورد

 

از خطبة غیور منا، عطر سیب را

تا باغ‌های خرم لبنان بیاورد

پروندة هزار و یکی برگ مرده را

زیر بغل گرفته، شتابان بیاورد

هر برگ‌ تازه، ‌پیرهنی دیگر از عزیز

بر کلبه‌های خستة احزان بیاورد

با هر بغل شکوفه، چو شیخی درخت پیر

صدها چراغ را به شبستان بیاورد

غوغای لالة صحبت لب‌های تشنه را

تا بیخ گوش چشمة جوشان بیاورد

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو

نسیان عجیب نیست که عصیان بیاورد

گاهی چو نامه، برگ گلی در عبور باد

پیغام‌ها ز عمر شتابان بیاورد

گاهی پرنده، واژة داغی است در هوا

ایهام‌های مشکل و آسان بیاورد

 

این جامیِ شکسته به زندان ری خوش است

گر باد، خاک جام به زندان بیاورد

با مشتی از غبار ز سامان اهل جام

بر این خمار شیفته، سامان بیاورد

تصدیع دوستان ندهد شاعر غریب

حتی بدان‌که نامی از ایشان بیاورد

بر آهوی قصیده، امید ضمانت است

بادی که نکهتی ز خراسان بیاورد

شاید که در شکار تو، ببر بیان من

این شعر را گرفته به دندان بیاورد

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

در صدایت بهترین آهنگ ها را جمع کن
نغمه تنهایی دلتنگ ها را جمع کن

خسته ام از جلوه های رنگ رنگ روزگار
نازنین! جارو بیاور، رنگ ها را جمع کن

رودم، آری می روم، اما تو محض عاشقی
از مسیلم بغض ها و سنگ ها را جمع کن

با تو اقیانوسی آرامم، فقط از ساحلم
دانه دانه لاشه خرچنگ ها را جمع کن

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 173

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اشکال از من است

اشکال از من است

که از در آمدم

به دیدن شما

که محو چهره‌های پنجره هستید.

چهره‌هایی محو

 که در خواب

و در بیداری

می‌آیند، می‌آیند، می‌آیند

آن‌قدر که چهره شما هم محو شود

وقتی شما فکر می‌کنید

که چقدر چهره محو به شما می‌آید!

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 188

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آخرش یک روز من دنبال کارم می‌روم

می‌روم یک‌روزی آقا می‌گذارم می‌روم

با هزاران بند یعنی قدر آهو نیستم

من که این‌جا این‌قَدَر بی‌اعتبارم می‌روم

شب، تمام نورها را از زمین دزدیده است

عشق را پیشت امانت می‌گذارم می‌روم

دست‌هایت را ضریح سایه‌های من نکن

اشک این همسایه‌ها را در بیارم می‌روم

*
 بی‌خیال چشم‌هایت می‌شوم، گفتم ولی

دست‌کم حالا نگاهم کن که دارم می‌روم

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 298

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سهم من دریاست‌، باران است‌، سهم باران را نمی‌دانم

زیر باران زنده‌تر هستم ، زیر باران زنده می‌مانم

ایستاده روی ایوان‌ها‌،  با دهان باز گلدان‌ها

می‌کشم فریاد تا شاید چشم سرما را بترسانم

بی مجوز‌، بی گذرنامه‌، بی حکایت‌، بی سفرنامه

هر طرف تِی می‌کشد باران‌، من سپوری پیر می‌مانم

من نمی‌گویم زمین چرکین‌، من نمی‌گویم هوا سرد است

هر طرف تِی می‌کشد باران‌، من برایش شعر می‌خوانم

چون سلامی گرم‌، چون قلبم‌، پاسخی از کس نمی‌خواهم

خوب می‌دانم یخ دنیا‌، وا نخواهد شد به فرمانم

شاعرم اما نمی‌خواهم زشت و خِنزرْ پِنزری باشم

خوش ندارم با پز شاعر باز سیگاری بگیرانم!

دلقکم اما نه محض نان‌، من اداهای شما هستم

عزم دارم تا بخندانم، مردمان را تا بگریانم

خوب می‌دانم زمین چرکین‌، خوب می‌دانم هوا سرد است

چون که در اخبار می‌بینم‌، چون که در اخبار می‌خوانم!

خوب می‌دانم که در دنیا گرگ‌ها و گوسفندان‌اند

من ولی سرشار ایمانم‌، من ولی تا هستم انسانم

 مردمان دریای اندوه‌اند‌، کوه‌های هول‌ناک یخ

آب خواهد کردشان آخر‌، چشم‌های رو به پایانم

 

 علی محمد مودب

آذر 85-تهران

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 195

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

سلام گرگ بی‌خود نیست در هنگام چوپانی

تو با یک عشوه، صد رشوه طلب کردی و وارفتم

ندانی قدر ناز ای دل مگر وقتی که در مانی!

گشاد کار مشتاقان، کشوی میز دلبند است

بگو حرف دلت را با اشارت‌های پنهانی

ندارم کار با زلف سیاه و تیغ ابرویت

دهی کام دل ما را سبیلی گر بجنبانی

فدای مدرک قلابی‌ات، صد مجلس عشاق

حسودان می‌زنند این حرف‌های بند تنبانی

*

کنون تقدیر ما با تیزی کِلک تو افتاده است

که تو نادیده امضا می‌کنی، ننوشته می‌خوانی

 

 

علی محمد مودب  

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 189

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

۱-

 

تا شانه به گیسوی خم اندر خم زد

آتش به تمام عالم و آدم زد

لیلی به دو تار موی ناقابل خویش

امنیت اجتماع را بر هم زد!

۲-

 یارا یارا دوباره یارا یارا !

هنگانده غم تو میدیا را یارا !

ویروس کشی خاطر ما طلبت

برگرد و ببند پیچ کیس ما را !

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 149

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آرام در رثای خودم گریه می‌کنم

در مجلس عزای خودم گریه می‌کنم

یک گوشه می نشینم و هی مثل بچه ها

لج می‌کنم برای خودم، گریه می‌کنم

چونان مسافری که کسی نیست خویش او

چون چشمه پشت پای خودم گریه می‌کنم

پیش چراغ‌های جهان سرخ می‌شوم

از شرم چشم‌های خودم گریه می‌‌کنم

بسیار ساده‌ام من آواره، مدتی است

با یاد روستای خودم گریه می‌کنم

ای دل عجیب خسته‌ام از درد مردمان

امشب فقط به ‌جای خودم گریه می‌کنم

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 237

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


مستطيع حج تقوي مي‌كند يادت مرا
 

 **

قصه چشم تو را آهو به آهو مي‌برد

باد تا مي‌آيد از لبخند گل بو مي‌برد

سرو گردن مي‌كشد گلدسته‌قد تو را

سبزه حظ خويشتن را بي‌هياهو مي‌برد

صبح از روي تو تقليد شكفتن مي‌كند

شب ولي دزديده خط از طرز گيسو مي‌برد

نه روایات تو را تنها كه زنجير طلاست

خاك پايت را ترازو از ترازو مي‌برد

دست بيضاي تو، حتي بي‌عصا، موساي طوس!

رونق از بازار گرم هرچه جادو مي‌برد

درپي هرگام تو، بي‌خويش مي‌گردد زمين

پابه هرجا مي‌گذاري، سجده آن‌سو مي‌برد

مستطيع حج تقوي مي‌كند يادت مرا

باد را با خود به درياها، پرقو مي‌برد

شرط توحيد است چشمان تو، اشك من گواست

گريه را لبخنده‌ي عدل تو از رو مي‌برد

درضريح زرنگاري عشق زنداني شده است

آخر اما بازي تاريخ را او مي‌برد

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 297

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

  یا علی ابن موسی‌الرضا ع

 

**

یله کن باز نظر را که غزالی بزند

دلی از عاشق در حال زوالی بزند

می‌زند تن به قفس، کفتر دل تا بپرد

دور گلدستة قدت پر و بالی بزند

با نگاه تو دل سوخته، ماهی شده تا

غوطه در صحن چنین آب زلالی بزند

چون شود روی تو بر دیدة مخمور حرام

بی‌مرام است اگر لب به حلالی بزند

*
دل آهوی مرا عاقبت آزاد کند

چه کند؟ خوش تر از این قصه مثالی بزند

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 237

صفحه قبل 1 صفحه بعد