تبلیغات اینترنتیclose
شعر مودب صفحه هشتم
پیچک ( علی محمد مودب )
شعر وادب پارسی

پیجک (علی محمد مودب)



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

مرا به شعر چه کارست و غیر شعر چه کار؟

**
 

اگر چه بر سر زلفش، مجال دعوا نیست

شکایت دل من آن چنان معما نیست

مرا به شعر چه کارست و غیر شعر چه کار؟

به ذوق بستن مضمون دهان من وا نیست

چقدر منظره دیدم، چه کهکشان هایی!

دو روز عمر ولی فرصت تماشا نیست

ز گریه های نخستین به فکر معراجم

به لطف دیده ی پر اشک جای حاشا نیست

نماز ها همه وحشت شدند و می بینم

که ظهر واقعه غیر از حسین تنها نیست

بهل که هند مرا بار بار مثله کند

به لطف زخم، دلم جای دشنه اما نیست

جگر که زخم تو برداشت، کی دریده شود؟

بخوان ز دیده حدیث حیا که پیدا نیست

به جرم گفتن اسرار جان، به دار تنم

که سبزوار جهان تو، جای غوغا نیست

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9205.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 273

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مثل گنجشکان تنها از تو ممنونم

** 

ای غم ای رویای زیبا از تو ممنونم

ای صمیمی ای هم‌آوا، از تو ممنونم

ای درخت خرم ، ای تنها پناه من!

مثل گنجشکان تنها از تو ممنونم

چون نهالی تازه در دستان فروردین

باغبان من! سراپا از تو ممنونم

بین انبوه نمک‌نشناس‌ها ، ای عشق

ای همه شیرین‌ترین ها از تو ممنونم

ای تو باران عزیز صبح زود دشت

چون شب آرام دریا از تو ممنونم

مثل رودی بی نهایت با تو خشنودم

چون گلی در دست صحرا از تو ممنونم

با گلوی خشک صدها کوزه می‌خوانم

تشنه‌ام یک عمر اما از تو ممنونم

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9204.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 274

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به سرخی دیده‌ام نظر کن، کز آن‌چه دیده نشانه دارد

 

** 


به جان درآویز با تن من‌، اگر چه صدها زبانه دارد

غروب و دلْ‌‌خسته مردت از شهر،  باز رو سوی خانه دارد

به مهر و گرمی به بَر بگیرش‌، که نغمه در جان او نمیرد

اگر چه ساز دلش شکسته‌، هنوز بر لب ترانه دارد

درخت واری به باغ رُستم‌،  ولی گُدازه به جوی‌ها بود

به جان در آویز با درختت، اگر چه صدها زبانه دارد

نپرس شاخ از چه بر سرم رُست، چیزهایی عجیب دیدم

خیال کُن قاطری ببینی، که جای دم تازیانه دارد!

عجب نباشد ز دوش ضحاک‌، رستن اژدها به قصه

عجایب است این‌که اژدهایی، کبوترانی به شانه دارد

اجاق‌ها بود و داغ‌ها بود، هر آن‌چه دل هر کجا که دیدم

به سرخی دیده‌ام نظر کن، کز آن‌چه دیده نشانه دارد

 


 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/post-275.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 307

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

تو مثل خودت هستی محمدعلی

**
 براي شهيد محمّد‌علي بردبار و آواز‌هاي چوپاني‌اش

 **

سقراط نيستي

 كه شوكران نوشيده باشي

   در محاصرة آتنيان معذّب

امير‌كبير نيستي

  كه دست شسته باشي از زندگي

  وقتي مي‌لرزد دستان قاتل

  با آب خونين حوض فين

   و ناصر‌الدّين شاه

  سبيلش را مي‌جود

    در خواب

حلّاج نيستي

كه اناالحق گفته باشي بر سر دار

نه شمسي، نه عين‌القضات

  تو مثل خودت هستي، محمّد‌علي!

احتمالاً گلوله‌اي خورده‌اي

  و ناله‌اي كشيده‌اي

  ناله‌هايي

یا در كسري از ثانيه

    با چند همسنگرت

خاكستر شده‌اي

تو مثل خودت هستي، محمدعلي!

 چوپاني ساده دل

 كه هميشه زير دندان‌هايت داري

 مزة برف كوه‌هاي تربت جام را

ولو كه كاسة سرت

  مانده باشد سال‌ها

  روي خاك گرم خوزستان

يكي هستي از همين استخوان‌هايي

كه هر روز مي‌آورند

 كه مي‌نامند شهيد گمنام

  كه هيچ كدام شان هم نيستي

تو مثل خدا هستي، محمّد‌علي!

  اين را فرزندت خوب مي‌فهمد

 

تو رفتي

   باقرِ بي‌بي زهرا رفت

  حسينِ عمو رفت

   حسنِ عمو رفت

 امّا هيچ اتفّاق مهمّي نيفتاد

تنها بعضي از دختران ده

  گيسو‌هايشان را

دور از چشم‌ شويشان

   سپيد كردند

تنها مادرت

  بعضي شب‌ها

     گريه كرد

 و حرف زد

   با قاب عكس‌ات

   در گوشة خانه

     كه قبري نداشتي

دايي هر شب قرص‌هايش را خورد

 و هذيان‌هايش را گفت

فقط اگر بودي

 تشنه نمي‌مرد شايد

شايد اگر بودي

  يك غروب كه برمي‌گشتي

  با بار علف براي گوساله‌ها

مهمان تهراني تو مي‌شدم من

 كه با سادگي روستايي‌ات

 احوال جناح‌هاي سياسي پايتخت را

    از من سؤال كني

صغري چاي بريزد

تو بگويي

 كه در تلويزيون ديده‌اي‌ام

   كه شعر مي‌خوانده‌ام

    و مغرورانه به همسرت نگاه كني

 

به ياد تو نبودم

    وقتي در پارك‌هاي تهران

     شعر مي‌خواندم براي دختران

به ياد تو نبودم

          وقتي در هتل آزادي

     ملخ دريايي مي‌خوردم

           با شاعران عرب

     و از آرمان قدس حرف مي‌زدند

به ياد تو نبودم

   در اتوبوس‌هاي جمالزاده ـ تجريش

    وقتي نيازمندي‌هاي روزنامه‌ها را

     مرور مي‌‌كردم

حتّي گاهي

    مادرت

   از ياد مي‌برد تو را

  در صف‌هاي شلوغ نانوايي‌هاي گلشهر

مي‌بيني

    بعد از تو هيچ اتّفاق مهمّي نيفتاد

 داريم همان‌جور زندگي مي‌كنيم

    دارند همين‌جور مي‌ميرند!


 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9203.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 298

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

١-

راه افتاده بودیم

گمان می‌کردیم عاشق هستیم

اما تو ریگی به کفش داشتی

دنیا

ریگی بود در کفش تو

 

2-

 


در باغ

زیر درخت

عاشق که می‌شدیم

دو پرنده بر درخت عاشق می‌شدند

افسوس!

ما دو پرنده نبودیم

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9203.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اینجا و آنجا بی محابا خاک می پاشند

در چشمه ی مظلوم رویا خاک می پاشند


ما زلزله تا زلزله، تا چشم در خاکیم

بی غیرتان آسوده بر ما خاک می پاشند


چشم همه خسته است از این خاک بازی شان

از چشم ها بگذر به دل ها خاک می پاشند


تاریخ ما شد کهکشان از گرد و خاک این سان

دیروز تا امروز و فردا خاک می پاشند


چشمان ما وامانده ی حرفی مگر از عشق

لب وانکرده بر دهان ها خاک می پاشند


دردا تمام دشت را در شعله می بینند

بر پرسش آلاله تنها خاک می پاشند


ای وای اگر فرمان آتش داشتند این قوم

اینها که با حکم مدارا خاک می پاشند

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9202.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 302

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

صبح، گلبانگ خروسان، باز

قلعه در عطر اذان می ماند

هر خروسی بر سر دیوار

با ملایک همصدا می خواند

 

گل گلاب  کنج حولی صبح

عطر گیسوی محمد داشت

با نماز و گریه ی بابا

صبح ما بوی محمد داشت

 

جویبار روبروی در

غرق می شد در وضوی ما

جوی آب و خنده ی مادر

جویبار آرزوی ما

...

 

علی محمد مودب


(برشی از یک منظومه ی تازه)

 

قلعه: در قلعه ی ما به روستا می گفتیم:

 قلعه و قلعه هم بود! قلعه ی کهنه را

سیلابی خراب کرده بود و برج و بارو داشت ،

 قسمتی از آن باقی مانده بود و در روزگار

 کودکی ما هنوز مسکونی بود

 گل گلاب:  درختچه ی گل محمدی

که یکی کنج حولی یا همان حیات(حیاط)

کودکی های ما خودش نیست،

 خداش که هست، چرا دروغ بگویم: هنوز عطرش هست!


حولی: بر وزن کولی، حیاط را می گوییم ما

 خراسانی های خراسان و خراسان بزرگ

 http://moadab.blogfa.com/9112.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 284

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

از آیینه پرهیز کن جان من!

در آیینه خود را نظر می زنی

جهان کر شد از صحبت صلح تو

در این کوچه حرف از خطر می زنی

به همسایه لبخند یعنی که چه

که همخانه ها را تشر می زنی

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9111.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 319

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

به نیکی یا دشنام

کسی نام ما را نخواهد برد

در این کوهستان بخیل

که فکر پرواز را

به  صخره می شکند و به سیل می روبد

نعره ای برآور ای دوست

در این آخرین دم

تا دست کم به اندازه ی پژواکی

خود را ادامه داده باشیم

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9111.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه هشتم, | بازديد : 294

صفحه قبل 1 صفحه بعد