تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علی محمد مودب )
پیچک ( علی محمد مودب )
شعر وادب پارسی

پیجک (علی محمد مودب)



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زمین شکست، زمان هم، تو هم، جهات شکستند

شکست سقف و شکستی و خاطرات شکستند

صدای خنده کودک شکست و تاب رها شد

درختها همه بی تاب در حیات شکستند

عروسکان جوانمرگ را چگونه نگریم

به کام خاک بسی شاخه ی نبات شکستند

چه نامه ها همه ننوشته ماند تا به قیامت

چقدر خط نهان در نی و دوات شکستند

به عکس کوچک تو خیره ام، شکسته کوچک!

چقدر دل که در این لحظه ها برات شکستند

نرفته دست و دل من، مگر به از تو نوشتن

از آن شب آن شب تیره که دستهات شکستند

 

 

 علی محمد مودب

 http://moadab.blogfa.com/9105.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 184

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چشم وا کن که تماشایی دیدار شوم

دیده بگشا که به هوش آیم و بیدار شوم

جلوه کن دخترم ای خاطره صبح ازل

تا من گمشده تر نیز پدیدار شوم

گریه ات را غزل شادتری خواهم خواند

اگر از شاعری غصه سبکبار شوم

بی شک انگار نبوده است و نبودم به جهان

گر نه در آینه چشم تو تکرار شوم

پدر آری پدر! آن واژه که خواهم خندید

سال ها، هر چه به فرمان تو احضار شوم

دخترم! پنجره تازه دیدار خدا

چهره بگشا! نکند یکسره دیوار شوم

 

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9104.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 179

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بیهوده به سودای دل خلق نکوشند

ما را نخریدند مگر تا بفروشند

سگ‌های رمه، هار در افتاده به گلّه

انبار و خیابان، همه پر گربه و موش‌اند

دیوی است سیا، غول چراغ فن و تِخنه

وین زمره به خوش‌رقصی او حلقه به ‌گوش‌اند

از خاک شهیدان همه‌سو ناله بلند است

هر چند که با دیدة پر خاک خموش‌اند

فرداست که این بادیه بی شیر بماند

گوساله‌پرستان اگر این‌گونه بدوشند

ای شاخة برخاستة از ریشة کوثر

این فوج نهالان به هوای تو بجوشند

ما را مهل ای پیر به خاموشی این قوم

هر چند همه، شب همه شب، بانگ سروش‌اند!

شلاق تو باید که در این گردنة صعب

پیلان علیل‌اند و ستوران چموش‌اند

از قصة یاران خراسانی خود پرس

کاین طایفه در غربت ری، خانه‌بدوش‌اند

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9104.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

نوح رمضان* آمد و من خاک نشینم

تا در دل توفان تماشا چه ببینم

نوح رمضان آمد و من مار به دوشم

با جفتی از این گونه، به کشتی چه نشینم

اینک چه نصیبم ز بسا معجز موسی

باری که ز قارون صفتی غرق زمینم

هر بار دمیدند دمی عیسوی افسوس!

گل تر شدم از پیش به عذری که همینم

گفتند هلال رمضان است عیان است

گفتندم و گفتم بگذارید ببینم
 

 

 علی محمد مودب

 


 * (رمضان کشتی نوح است نمانید شما

ترسم آن است که خود را نرسانید شما

(علی رضا قزوه)

 

http://moadab.blogfa.com/9104.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 298

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

زندان تیره از نفسش روشنا شده

صد یاکریم گاه قنوتش رها شده

تا دیده کنج خلوت زندان، شکسته بال

در سجده آمده همه جانش دعا شده

از فتنه های سلسله تیرگی تنش

هر بند شرح واقعه نی نوا شده

آزادی است از دو جهان یاد او ولی

زنجیر بس که خورده تنش توتیا شده

این جامه فتاده به  گودال قتلگاه

تصویری از حماسه کرببلا شده

هر گوشه گوشه تربت نوباوگان او

آیینه دار حرمت دین خدا شده

امروز کیمیای جهان سرزمین ماست

این خاک اگر طلا شده هم از رضا شده

معصومه، کوثری است کز امواج حلم و علم

دریای خفته در دل ایران ما شده

دیدیم اینکه تا به ثریا توان رسید

هر دم به یمن پنجره هایی که وا شده

موسای دیگری ست، کنون نیل دیگری ست

فرعون هاست غرقه دام بلا شده

من پابرهنه آمدم از خویشتن برون

ای بشر آن بشارت محزون کجا شده

دریابمان که دربه در نفس سفله ایم

ای کز کرامتت فقرا اغنیا شده

یارا دری گشا که تو باب الحوائجی

دل در سیاهچاله دنیا فنا شده

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9103.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 185

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بارها با بهارها گفتم

دوست دارم گل همیشه‌بهار

ولی افسوس کوه یخ ماندم

ماند یک عمر پشت شیشه بهار

      

قاصدک‌ها مرا فرا خواندند

بارها صبح و شب به تازه شدن

من ولی چون درختی افتاده

کیف می‌کردم از جنازه شدن

 

روزی انگشت‌های جوباری

قلقلک داد ریشه‌هایم را

حیف اما نشد که هضم کند

حجم سنگین دست و پایم را

 

چون فسیل پرنده‌ای ویران

بال‌هایم به ناکجا وا بود

گفته بودم که می‌پرم اما

پشت هر جمله‌ام صد اما بود

 

نوبهارا! به آذرخش بگو

دستگیر درخت پیر شود

بر من و موریانه‌های هراس

بزند پیش از آن‌که دیر شود!

 

  علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9101.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 171

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 27 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سوگوارم چون درختی‌، ریشه‌های خویش را

کز چه کژ برداشتم آن روز پای خویش را
 
سرفه کردم‌، کوه لرزید و امانت باز ماند

جراتی کو تا بلرزانم صدای خویش را
 
رنج‌ها می‌بیند از من، هر که بر گِرد من است

بس که دارم گردباد آسا هوای خویش را
 
عرضه کردم از چه رو بر دلّه‌گان کوی عشق

راست همچون استخوان، مهر و وفای خویش را

من که پابوس در شاه غریبانم چرا

در غریبی‌ها بجویم آشنای خویش را

در حریم امن عترت، احترامی داشتم

در به در کردم دل بی‌ماجرای خویش را

من که مدحت‌گوی اصحاب کِسایم در سخن

از چه بر هر ناکس افکندم ردای خویش را

بر نی تن ماندم و پوسیدم و مختار‌وار

با سر نی وانهادم مقتدای خویش را

دلو‌گون افکندمت در چاه هر چشم سفید

چشم من آوخ! ندانستم بهای خویش را

چشم من آوخ! ندانستم که یوسف خود منم

باختم یک‌سر همه سرمایه‌های خویش را

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9011.aspx
 

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 148

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

افسوس

 

 

در خیل تو خواستم سواری باشم

در لشگر تو طلایه داری باشم

افسوس که هیچ بودم آنقدر که باد

نگذاشت در این هوا غباری باشم

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 194

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید

از خیابان های دلتنگی مرا پیدا کنید

مثل دریا تشنه طعم هزاران بوسه ام

آه ماهیها به هر رنگی مرا پیدا کنید

زخمی ام از چشمهای نازنین، شمشیرها

در هیاهوی چنین جنگی مرا پیدا کنید

مثل ریگی زیر پای آبشار صخره ها

از هجوم این همه لنگی مرا پیدا کنید

دل قناری زیست اما در لک آواز مرد

خاک شد با سوت آهنگی مرا پیدا کنید

 

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه ششم, | بازديد : 185

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بعد سالها رفتم قبرستان روستامان فاتحه خواندم

 

1-

قبر من کدام تویی؟ قبرها سلام! سلام!

کی به گریه می شوی ای، طنز ناتمام تمام؟

راستی که غربت من، از خودم بزرگ تری!

من چقدر شکل توام! من، تو، هان! کدام کدام؟

خودکشی است هر نفسی، بس که شوکران غم است

هر چه می کنم نفسم، دم به دم، حرام ،حرام!

تو چقدر روشن و من، سردچار حیرت خویش

آفتابی تو شدم، صبر کن برام، برآم!

بی نهایت آینه ام، پیش روی آینه گی ت

قبر من ببین که چقدر، بین قبرهام رهام!

من جواب پرسش تو، لقمه دهان توام

من دلیل تازه که هست، پشت هر کلام کلام

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9011.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به شهید عزیز ما دکتر مجید شهریاری

 

**

تو را به خاطر دانستن، تو را به خاطر ما کشتند

تو را گروه خدانشناس، به قصد جان خدا کشتند

تو ذهن روشن ما بودی، پر از تلالوء آینده

برای آنکه نیندیشی، جنود جهل تو را کشتند

تو ذهن مردم ما، آری، تو جان مردم ما بودی

به کشتنت نه تو را، ما را، یکی یکی همه جا کشتند

جهان سکوت غم انگیزی است، نه یک دقیقه که صدها قرن

جهان که عربده جویانش تو را به جرم صدا کشتند.

تو جوهر قلمی بودی که خونبهای شهیدان بود.

 به کشتن تو شهیدان را دوباره حرمله ها کشتند.

ولی همیشه خدا هست و همیشه اهل خدا هستند

همیشه اهل وفا هستند،...چقدر کرببلا کشتند!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9010.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 313

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


1-

در باغ

زیر درخت

عاشق که می‌شدیم

دو پرنده بر درخت عاشق می‌شدند

افسوس!

ما دو پرنده نبودیم

 
2-

 راه افتاده بودیم

گمان می‌کردیم عاشق هستیم

اما تو ریگی به کفش داشتی

دنیا

ریگی بود در کفش تو

  

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9005.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گُل با تمام هستی خود زیباست

زیباست گُل که هدیة او عطر است

من چیستم

در این چمن گُل چه می‌کنم؟

من کیستم

که این‌همه گُل هدیه می‌کنم؟

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9005.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 175

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

به زخم های تو که می رسم

رنگ واژه ها می پرد

و شعر سپید می شود

 

این جا تهران است بیمارستان ساسان!

صدای تو را نمی شنوم

صدای تو را نوارهای قلب

صدای تو را کپسول های اکسیژن

خفه کرده اند

فقط هر از گاهی

سرفه

چنگی می زند و می گریزد

و چون جیب بری گریبان قنوتت را می آشوبد

 

این جا تهران است 1380

خبری از غلغله چلچله ها و خمپاره ها نیست

اما هنوز ترکش می ریزد

از  آواز پرستویی منور

که بال هاش آشفته باران اند هنوز

مردی در کربلای تنهایی اش مثله می شود

و زینبی شش ساله بر بالینش خطبه می خواند

" چقد خوشگلی بابا

چقدر نازی بابا

لپات چه نازه بابا"

 

خون خشکش می زند

نفس وامی ماند

خون، سرفه ، سرطان

برق آزیر آمبولانس

و چشمهای بارانی زینب

و چشمهای بارانی زینب

 

 

کاروان باران به راه می افتد

مردم چترهایشان را باز می کنند

و برف شادی سرگرمشان می کند

مردم چترهایشان را باز می کنند

و پشت پنجره های بسته کوفه

موسیقی "باران عشق"

گوش کوزه های خالی را از خیال دریا پر می کند

 

اینجا تهران است 1380

خبر خاصی نیست

فقط کودکی هشت ساله

که تیله های روشن چشمانت را برداشته است

هنوز در پیاده روها سربه سرت می گذارد

چوب می گذارد لای چرخ صندلی ات

برق آسانسور را قطع می کند

 

ما بابا شده ایم

ما بابا شده ایم

و هر غلطی می کنیم

تا دیکته "بابا نان داد " کودکانمان

درست از آب دربیاید

ما شاعر شده ایم و نمی نویسیمت

در قافیه پاهای بریده ات  گیر نمی کنیم

تا از آوانگاردها عقب نمانیم

اصلا خودت کلاهت را قاضی کن آقا

دکمه ها که باز می شوند

شاعرانه تر است

یا تاول ها که می ترکند؟

 

 

خوش به حال تو

خوش به حال تو که چشم نداری

که چشم نداری آدمهای کوچک را

پشت میزهای بزرگ ببینی

 

امشب دوباره هوایی شده ای

نه انکار نکن

رنگ پریده ات سند است

فردا بزرگراه چمران ده دقیقه بغض خواهد کرد

تو به سعادت آباد رسیده ای

قدسیان کل می کشند

تو به سعادت آباد رسیده ای

ما به صندوق ها کمک می کنیم

تا هفتاد بلا را دفع کنند

و غروب عبدالباسط ضجه می زند:

"بای ذنب قتلت"

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 164

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آمد بهار تا گل و ریحان بیاورد

تا دل برد ز آدمی و جان بیاورد

صدها نهال شیفته را آفتاب حُسن

چون کودکان به ‌صف به دبستان بیاورد

خط امان مرغ فراری است، برگ گُل

تا باز رو به شانة سلطان بیاورد

در بارعام عید، چنین ملت بهار

از غنچه، خنچه‌های فراوان بیاورد

با ریزه‌ریزه‌های شکوفه، درخت شاد

با خنده، یاد برف زمستان بیاورد

صدها دهان به خنده گشوده است بوستان

یلدای گریه را که به پایان بیاورد

 

هر شاخه، برگ و بار فراوان بیاورد

این شاخه این بیاورد، آن آن بیاورد

باد بهار، گوش هزار ابر خیره را

در چارسو کشیده که باران بیاورد

آری قیامت است، ولی خود بهانه‌ای است

یا فرصتی که آدمی ایمان بیاورد

برگ بهار نامة اعمال شاخه است

آن‌سان که غنچه را لب خندان بیاورد

فوج درخت‌زار، نماز جماعتی است

که اقتدا به حضرت باران بیاورد

در پایبوس حضرت خورشید خاوران

ایمان به سرنوشت گیاهان بیاورد

کو دیده‌ای که فهم کند آیه‌های یار

آمد بهار کاین‌همه قرآن بیاورد

 

از خطبة غیور منا، عطر سیب را

تا باغ‌های خرم لبنان بیاورد

پروندة هزار و یکی برگ مرده را

زیر بغل گرفته، شتابان بیاورد

هر برگ‌ تازه، ‌پیرهنی دیگر از عزیز

بر کلبه‌های خستة احزان بیاورد

با هر بغل شکوفه، چو شیخی درخت پیر

صدها چراغ را به شبستان بیاورد

غوغای لالة صحبت لب‌های تشنه را

تا بیخ گوش چشمة جوشان بیاورد

می‌ترسم از ترددِ در باغ، بی‌وضو

نسیان عجیب نیست که عصیان بیاورد

گاهی چو نامه، برگ گلی در عبور باد

پیغام‌ها ز عمر شتابان بیاورد

گاهی پرنده، واژة داغی است در هوا

ایهام‌های مشکل و آسان بیاورد

 

این جامیِ شکسته به زندان ری خوش است

گر باد، خاک جام به زندان بیاورد

با مشتی از غبار ز سامان اهل جام

بر این خمار شیفته، سامان بیاورد

تصدیع دوستان ندهد شاعر غریب

حتی بدان‌که نامی از ایشان بیاورد

بر آهوی قصیده، امید ضمانت است

بادی که نکهتی ز خراسان بیاورد

شاید که در شکار تو، ببر بیان من

این شعر را گرفته به دندان بیاورد

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9004.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه پنجم, | بازديد : 293