تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علی محمد مودب )
پیچک ( علی محمد مودب )
شعر وادب پارسی

پیجک (علی محمد مودب)



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

برای حسین آقا نظافت‌چی خوابگاه دانشجویی

این خنده رضایت تو پادشاهی است
 

 **

 آهسته چون نسیم، تو با دست‌های سرد

هر روز رُفته‌ای زِ رخ خوابگاه گرد

خو کرده با حضور تو یخچال، اجاق‌گاز

دلگرم با وجود تو انگار گرم و سرد

جارو به خنده می‌زنی، از راه می‌رسی

پاکیزه می‌شود دل من از هزار درد

این خنده رضایت تو پادشاهی است

فرعون با تمام بساطش چه کار کرد؟

مُلکی جز این به جان نگین‌‌‌[1]‌ات نبوده است

از روز برقراری این سقف لاجورد

من شاعرم ولی تو خدای تغزلی

از هیچ غُصه خسته نباشی بزرگ‌مرد!

 

 

یادگاری است از دوره دانشجویی و دوستی با حسین آقا که جهانی است!
  
[1] دختر کوچک حسین آقا که به من می‌‌گوید عمو شاعر!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9003.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

بهار همه چیز را دوباره پیدا کرد

درخت‌های سبز

پرنده‌های شاد

و گل‌های سرخ و سفید را

کوچکترین دکمه‌های پیراهنش را

 بهار همه چیز را دوباره پیدا کرد

چرا من هنوز تو را نيافته‌ام؟

 چرا من هنوز خودم را نیافته‌ام؟

 

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9001.aspx

 

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

این برداشت آزاد از

خطبه غیور منای حضرت سیدالشهدا علیه السلام

 را که خطاب به نخبگان دینی  ایراد شده است،

 تقدیم می کنم به استقامت علی رضا جهانشاهی، طلبه سیرجانی

 **

...

نگفتید و گفتند و برحق شدند

چنین کج‌رُوان حق مطلق شدند

 چو روحانیون مسیح و یهود

نگفتید و طاغوتْ حق‌ْتان ربود

 زبان در دهان یلان سنگ شد

به کام ضعیفان، جهان سنگ شد

 بزرگان نگفتند جز میل خویش

دلِ تنگ مستضعفان گشت ریش

 هراسیده از خیل گردنکشان

خرامان گذشتید و دامن‌کشان

 رمیده ز دُژخویی اقویا

کشیدید دامن ز غیر خدا !

 به بیچاره گفتید روز جزا-

-بگیری ز یزدان هر آن‌چه سزا

 ولی شهوت خویش را دم به دم

گرفتید همواره بی بیش و کم

 گلوها دریدید در خطبه‌ها

به نشخوار بی‌مغز حرف خدا:

 (خدا و خدا و خدا و خدا

ولی کار دنیاست از دین جدا)

 نه با چیره‌دستان شجاعت به گفت

که با زیر دستان همه حرف مفت

 

چو شاهان ز دین عزتی یافته

ردایی خوش و کسوتی بافته

 به صد کبکبه رفته در هر طریق

قبا کرده زَ اطلس، نگین از عقیق

 خلایق ز هر صنف حرمت‌گزار

نه دین دادتان این چنین اعتبار؟

 شما جمله حرف خدا می‌زنید

ولی گام‌ اندر هوا می‌زنید

 خدا گفته و از خدا خورده اید

نیاورده چیزی، فقط بُرده اید

 نه منبر بُوَد ارث اجدادتان

که حق رفت این‌گونه از یادتان

 نگفتید بر منبر از خستگان

بدان‌سان که گفتند وارستگان

 نهاده همه دل به بالای شهر

نه با خویش و بیگانه انذار و قهر

 بسا مجلس از بیم آشفته شد

که نام شما دیرتر گفته شد

 خدای نکرده در اخبار نیز

نگفتندتان آیت الله چیز

 زمان و زمین زیر و رو می‌شود

که آقا!  اسائه به او می شود

 ولی حکم قرآن فرو مانده...-هیچ!

ضعیف از همه جای‌ها رانده...- هیچ!

 فلان‌کس فلان‌جا زمین می‌خورد

زمین‌گیرها را زمین می‌خورد

 بزرگان همه کور و کوران یله

ضعیفان به جا مانده از قافله

 شده خطبه‌ها بیهُده حرف مفت

فقط مدح و تحسین گردن‌کلفت

 که گوید ز حال دل لال‌ها

ز حال خراب بد اقبال‌ها

 شما محترم، زیر پا عقل و دین!

سواره است شکّ و پیاده یقین!

 شما امن در کاخ های بلند

فتاده به آوارگی مستمند

 به فحشا گرفتار نابالغان

شما دردتان مُتعه و شرح آن!

 ستمگر نرنجید از دستتان

به صد تحفه خوش کرد و پا بستتان

 ضعیف از شما هیچ کز دین برید

پیاپی شما را  چو این‌گونه دید

 امین حلال و حرامی شما

چرا در پی نان و نامی شما؟

سخنگوی قرآن شمایید و بس

چرا دل نهادید بر صد هوس؟

شما حکم کن چون که حکم از شماست

که فتوی ظهور کلام خداست

 چو احکام را سرسری داده‌اید

عدو را به خود برتری داده‌اید

 پس اهل شکم از شما سر شدند

که فرصت بدیدند و مِهتر شدند

 شبانی نکردید و گرگان یله

که شد هر شغالی، شبان گله!

 هواها پراکندتان از عَلَم

علم را بیفکند بادی دُژم

 عدوتان چرا پرچم از کف  نهد؟

نه دین ماند تا آبروتان دهد

 شما مانده از بیم حشمت به جای

خلایق چنان بردگان زیر پای

 چنین میر شب های ظلمت شدید

به شهوت شدید و به غفلت شدید

 چو داروغگان ستم، مانده زار

به خدمت به درگاه هر نابکار

 شد اوراق فهم شما صد کتاب

شد اوراق و دل‌‌هایتان غرق خواب

 شما گنگ و غوغا به هر سو به پای

شما گنگ و ناچارِ مکر خدای

 توانی نه تا از لجن تن زنید

زبانی نه تا حرف روشن زنید

 گرفتار عجمه  چو متنی کهن

گرفتار گنگیِّ‌تان مرد و زن

 نتانید دل را ز دنیا کنید

ولی دل کَنَد از شما این عَنید    

                       

چو حتم است مرگ ای خوشا زیر تیغ

به خاک و به خون خفته و بی دریغ

 نه دل بسته دارم به زلف شبی

نه له‌له زنم در پی منصبی

 گدای در اهل دنیا نِیَم

پی ماجرا و تماشا نِیَم

 نه بازیچه چون آن و این گفته ام

تو دانی چرا این چنین گفته ام

 تن خویش را نخلة طور سوخت

چراغی به راه کسان برفروخت

 که موسی از آن شعله روشن شود

که تقدیر قومی معین شود

 من این شعله در خویشتن می‌زنم

که خلقی نسوزند پیرامنم

که خلقی بسوزند زین سوختن

پس آن‌گه بدانند افروختن

بریدم رگ خویش را تا جهان

به خون خیزد از خواب‌های گران

خدایا چنان کن که در محشرش

مودب نشینیم در محضرش

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/9001.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 188

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

موش به سوراخش مي‌خزد

لاك‌پشت به لاكش

و شترمرغ

سر در شن فرو مي‌كند

اما قناري را اگر بترسانند

مي‌پرد به آغوش آسمان

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8911.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 152

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دل به ابرهای هرزه خوش نکن

روی با ستارگان ترش نکن!

 هیچ، هیچ، هیچ

هیچ غیر حرف آسمان درست نیست

آسمان هر آن‌چه دود را ز یاد می‌برد

پیش‌بینی هوای این و آن درست نیست!

موضع خروسکان بادسنج را

 باد می برد!

 


 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8911.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بیهوده دلت گرفته

    بیهوده!

تا بوده جهان

   جهان همین بوده!

 باید بروی به دیدنش باید...

باری به هزار سال ابری هم

باران به اتاق تو نمی‌آید!

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 145

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دشت،بی‌صدا

به صحنه خیره مانده بود

چشمه زیر لب چند آیه خوانده بود

فوج فوج سنگها پلک هم نمی‌زدند

واحه لایزال

و لحظه‌ها زلال:

"آن‌که من ولی اوستم

پس همین علی ولی اوست"

کوه بود و کوه

با شکوه با شکوه!

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 140

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بر سفره تو هرچه که ماتـــم می آورند

در هفت خوان صابری ات کـم می آورند

دل داده ای به منطق نازک تــرین خیال

هر قــــــدر هم دلایل محکم می آورند

پرونده شکفته زخـــــــــــــم مدینه را

لب هات در دو صفحه فراهم می آورند

تو خیمه گاه ســـــــوخته قلب زینبی

انفاس تو هوای محـــــــــرم می آورند

رزمنده ای و تا خود معـــــــراج زخمها

یک ریــــــز در مصاف تو آدم می آورند

بر دوش چشمهای تو حتی هنوز هـم

مجروح از خطوط مقـــــــدم می آورند

حالا فرشته ها به حسینیه دلـــــــم

از زینبیه روزه مریــــــم می آورنــــــد

تا در سکوت روضه چشمت به پا شود

وقتی تمام مرثیه ها کـــــم می آورند

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 159

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

ظهر عاشورا تموم کاینات

خیره می‌شن به زمین کربلا

انگاری آسمونا حلقه می‌شن

برا سرخی نگین کربلا

 

سر سرگردوني‌اَن حسينيا

هر جا نيزه باشه، گردن مي‌کشن

نمي‌شِه ظلمو تحمل بکنن

مگه روزي که همه شهيد بشن

 

تا دمي که وارث خون حسين

مث ماه از ابر غيبت در بياد

مي‌سوزن تو دل ظلمت، مث شمع

تا که شب بشکنه و سحر بياد

 

شیعه اونیه که تا جونی داره

موندة قلدر و یاغی نمی‌شه

مرگه زندگي با ذلت برا ما

اینه حرف کربلا تا همیشه

 

تو دل هر ذره‌ای یه رودخونه‌اس

که یزیدیا جلو اون وایسادن

ماها چون دور حسین خیمه زدیم

نمی‌خوان به بچه‌هامون آب بِدن

 

مرگه زندگي با ذلت برا ما

اينو حنجراي خوني مي‌خونن

رمز سقاهامون‌، اسم عباسه

اونا که فراتُ بستن بدونن

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه چهارم, | بازديد : 145

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

بی تو قلب عاشق من، ناگهان می ایستد

بی دل تنگ من از گردش، جهان می ایستد

چشمه سار آشنایی، میهن ماهی و ماه!

گر نجوشی دم به دم با من، زمان می ایستد

در حضورت شعله های دوزخی یخ می کنند

بی تو باری خون به قلب حوریان می ایستد

بانگ غم دارد به سودای لجن زاران وزغ!

با تو اما مرغ و ماهی، شادمان می ایستد

پیچک، آویزان دیوار و در همسایه هاست

سرو اما در کنارت جاودان می ایستد

با زبان سرخ من، باک از سر سبزم مباد

سبز و سرخ پرچمت تا در امان می ایستد

بی خیال پچ پچ خفاشکان، تا شعر من

بر هزاران قله با ببر بیان می ایستد

 *
هر کسی آیینة اسرار پنهان خود است

این میان، بوزینه شکل این و آن می ایستد

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8909.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گاهی از آفتاب نمی‌پرسم

دریا خلاصه‌ی چه خبرهایی است

یا این‌که کوه

کوه شب تاریک

همواره عاشق چه سحرهایی است

 گاهی به چشم خویش نمی‌بینم

آیینه را به نام تو باید خواند

هر واژه نیز تکه‌ای آیینه است

هر واژه را به نام تو باید دید

پروانه در هوای تو پروانه است

آیینه پیش روی تو آیینه

 گاهی به رودخانه نمی‌بخشم

تصویر ضد‌نور پرستوها

پرهای ضد‌آب پری‌ها را

 گاهی به سنگ خیره نمی‌مانم

وقتی لبم به ذکر تو روشن نیست

وقتی که فکر آب مشخص نیست

تکلیف رودخانه معین نیست

 گاهی به ماه عشق نمی‌ورزم

شب‌ها که پیش روی تو خوابیده

یا روزها که دست کریم نور

آن را زِ ساقه‌های نظر چیده

 من ساده‌ام همیشه فقط گاهی

غرق هراس‌های جهان هستم

مثل ترانه‌ای نگران هستم

ای آن‌که تا همیشه وجودم را

چون بانگ عاشقان یله می‌خواهی

لب باز کن به خواندن من گاهی

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8908.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

آینه دلش گرفته است

چون غروبها مدام

دیده با خودم چه کرده ام

شیشه ها مکدرند

که چرا همیشه در هوای آن نگاه

به تمام چهره های دود پیله کرده ام

صندلی شکسته

  بس که زیر پای من نشسته

  تا به آن خیال ها سفر کنم

میز هم از این که بار روزگار کاغذین من به دوش اوست

 زیر این لحاف سربی بزرگ -شهر-

روح روستایی ام به خواب رفته است

دیدن و شنیدن جهان بس است

خسته ام!

حرف این و آن بس است

کاش می شد این مجال دردناک را مختصر کنم

روز های خوب چشم من

پا به پای جویبارهای کودکی آب رفته است

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8908.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 164

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

گفتی دلت

بدون دل من چه می‌کند؟

 بین من و صدای تو

خطی کشیده‌اند

آن‌سوی خط تویی

انگار سرو سوخته‌ای

در موج انفجار

اما نستوه و استوار

تا شانه‌هات، خانة گنجشک‌ها شوند[1]

این سوی خط من‌ام

آن چشمة مقدس دیرینی

کز گریه کور می‌شوم

از بس که

جوباره‌های هستی من هرز می‌روند

 بین من و صدای تو

خطی کشیده‌اند

آن سوی خط، تو آسمایی کابل

زخمینه‌پوش، از چَرّه‌های موشک

از شرق تا به غرب

خونت شتک زده است به هر لبخند

این سوی خط

یخ‌کرده است قلب دماوند

 بین من و صدای تو

خطی

خطی که روی قلب من

و روی چشم‌های تو

خطی

مرزی که در دو سوی به یُمن‌اش

ما را دریده‌اند

 -حالا کسی صدای مرا[2]

مثله می‌کند!

 

 

علی محمد مودب

[1] -مهرانه و علی ، محبوبه و عماد

[2] -ترا

 http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

غزل ببخش نگفتم تو را و رد کردم

به عذر پیش تو باز آمدم که بد کردم

سپید گفتم اما نه این که فکر کنی

خدا نکرده گل سرخ را لگد کردم

سپید گفتم اما نه روسیاه نیم!

در آن سیاق سخن هرچه می شود کردم

سپید گفتن من هم همه تغزل بود

به قصد صید غزال آن کران رصد کردم

اگر چه با تو نبودم، هر آن‌چه بی تو گذشت

همه به حکم دل خویش مستند کردم

صنم پرست مخوانم! که در کنشت سپید

هر آنچه کردم با نیت صمد کردم

هنوز قافیه جز درس کودکی‌ها نیست

که زیر سنگ زمانه "احد احد" کردم

 

 علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 266

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

عاقبت رسید

عاقبت رسید

و من رها شدم

خویش را به خیش‌های مرگ واگذاشتم

زیر و رو که شد تمام هستی‌ام

خویش را دوباره کاشتم

از کجا به ناکجا برآمدم

خوشه‌ خوشه با ستاره‌ها برآمدم

کهکشان چهره‌ها شدم

من چقدر چهره داشتم!

 

 

علی محمد مودب

http://moadab.blogfa.com/8907.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : شعر مودب صفحه سوم, | بازديد : 272