تبلیغات اینترنتیclose
علی محمد مودب کیست
پیچک ( علی محمد مودب )
شعر وادب پارسی

پیجک (علی محمد مودب)



 توجه توجه ::مطالب ذیل از سایت سوره مهر برداشت شده است

http://www.iricap.com/author.asp?id=460

علی محمد مودب

زندگینامه: علي محمد مؤدب متولد 1355 تربت جام است. وي تحصيلات خود را تا مقطع كارشناسي ارشد الهايات دانشگاه امام صادق (ع) ادامه داده است.

سوابق کاری:
1-مسئول صفحه شعر روزنامه ابرار82
2-مسئول سرویس ادب دو هفته نامه گلستان قرآن 82
3-مسئول سرویس ادب مجله اندیشه صادق
4-عضو تحریریه ماهنامه سوره به مدت چهار سال 81-85
5-دبیر تحریریه فصلنامه شعر به مدت دو سال 84-86
6-عضو شورای کارشناسی شعر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس85
7-داور جشنواره شعر جوان ایران (حوزه هنری) – شیراز83
8-داور دو دوره کنگره شعر دفاع مقدس –کرمانشاه84 و ارومیه 85
9-داور مسابقه سراسری سفرنامه حج سازمان صدا و سیما 85
10-داور جشنواره های میهمان ری85 ، شعر عدالت 83، شعر عاشورایی شاهرود85 و...
11-عضو موسس کمیته شعر بنیاد دفاع از مردم فلسطین83
12-مدرس شعر سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران-84-85
13-مدیر دفتر آفرینشهای ادبی حوزه هنری استان تهران به مدت دوسال84-86
14-دبیر جایزه ادبی تهران85
15-داور دو دوره جشنواره شعر عدالت: حرفی از جنس زمان- دانشگاه تهران و امام صادق ع
16-دبير سرويس ادبي شوراي راه اندازي روزنامه آتيه
17-عضو موسس وبلاگ ادبی سجیل که در ایام مقاومت سی و سه روزه لبنان هر روز یک شعر نذر شهدای مقاومت می کرد
18-مسئول کمیته طراحی مفهومی بازیهای رایانه ای –شورای عالی اطلاع رسانی


تالیفات و جایزه های ادبی :
1-مولف مجموعه شعرهای عاشقانه های پسر نوح 82(نشر دفتر شعر جوان) ، همین قدر می فهمیدم از جنگ83 (نشر سارینا )، مرده های حرفه ای84 (نشر هزاره ققنوس)و مجموعه الفهای غلط (نشر سوره مهر-86) – دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد با عنوان یاد مرگ درقران و بیان امیرالمومنین ع و پی جویی آن در ادب فارسی (بررسی موردی سعدی) با نمره 98
2-انتشار چندین مقاله و مصاحبه در مجلات سوره ، شعر ، گلستان قرآن ، روزنامه های جام جم ، قدس،همشهری ، رسالت ، ایران ، یادنامه سلمان هراتی و..
3-برگزیده کنگره شعر جوان ایران ، شبهای شهریور (سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران)– تهران81
4-نفر سوم چهارمین کنگره شعر جوان ایران(وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی) –بندر عباس81
5-یکی از پنج شاعر برتر شعر عاشورایی تهران- 82 (سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران)
6-نفر دوم کنگره بین المللی زخم زیتون-82 (صدا و سیما )
7-برگزیده چند دوره کنگره های دفاع مقدس (بنیاد ) ، انتظار(حوزه هنری) ، سوختگان وصل(نهاد رهبری) و...
8-نفر اول نخستین دوره کتاب سال حوزه هنری ، اصفهان -85
9-برگزیده دوم نخستین دوره کتاب سال دفتر شعر جوان، تهران - 85
10-نفر اول نخستین دوره کتاب سال جشنواره بانوی فرهنگ به طور مشترک(معاونت امور زنان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی )85
11-کاندیدای بخش جوان نخستین جشنواره شعر فجر ، تهران 85
12-نفر اول نخستین دوره جایزه ادبی قدس – (بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و حوزه هنری)85

 


--------------------------------------------------------------------------------

آثار این پدیدآورنده:

 کتاب ها:

 الف‌هاي غلط

 مطالب:

 شعر و مُد بی‌ تعهدی‌

 یادداشت ماه/شعر

 در جاده‌های تف‌زده پای درنگ سوخت

 غیبت منتظر یا غیبت موعود

 از دور می درخشی و می آیی

 شعر دیوارها را به رسمیت نمی شناسد

 فرهیخته حیف شده یکتا

 جای خالی نگرش شیعی

 هنوز نقد نداريم

 ادبيات و صداقت

 

 توجه توجه ::مطالب فوق از سایت سوره مهر برداشت شده است

http://www.iricap.com/author.asp?id=460

 *************************************

توجه توجه::  قلم جناب علی محمد مودب در باره خویش

 

خاطراتی از روستای تقی‌آباد میان‌جام


همیشه به روستایی بودنم بالیده ام، زادگاه من تقی آباد از روستاهای بخش میان جام  شهرستان تربت جام است . تقی آباد خیلی اسم قشنگی است یعنی جایی که پرهیزگاری، آن را آباد کرده است، و میان جام هم که بهترین جای جام است! بالاتر از مستی، لذت شراب بودن است!


من و زادگاهم تجربة عبور از جهان سنتی به جهان نو را از سر گذرانده ایم. کودک که بودم، نشانه های بسیار کمی از صنایع مدرن در روستای ما وجود داشت، رادیو، تراکتورهایی گاه گاه، یک موتور آب، یکی دو ماشین باری   و موتورسیکلت، و یک تیلر که هفته ای یک بار می آمد و در تریلی کوچکش همه چیز می فروخت! بچه ها همیشه دنبال تیلر می دویدند و یک بار مرا هم دواندند، پریدیم و روی تریلی کوچک سوار شدیم، من از همه کوچک تر بودم و راننده که نگهداشت تا دعوایمان کند، نتوانستم با بقیه در حال حرکت پایین بپرم و به گریه افتادم، رانندة عصبانی اما مهربان شد و ایستاد تا من از تریلی کوچک پایین بیایم!


 این شاید یکی از اولین برخوردهای من با ماشین بود، بعدها یادم است که وقتی برای سفر به مشهد مجبور شدم سوار مینی بوس شوم، باز از ترس گریه می کردم، و بزرگ‌ترها به گریه‌ام می‌خندیدند.


انقلاب حادثة عظیمی بود که همه چیز را در زادگاه من تغییر داد.   پاسدارها که همه از بچه‌های خود روستا و روستاهای اطراف بودند، می‌‌آمدند و در مسجد روستا با پرژکتور، فیلم توبة نصوح! را نمایش می‌دادند، من کم رو و خجالتی روی میز مدیر مدرسه که برای مراسم به مسجد آورده بودند، رفتم و شعری برای امام خمینی خواندم، مدرسه روستا نو شد و ما بچه‌ها در ساختش هر چقدر اندک کمک می کردیم، برق اول به صورت هر خانه یک لامپ برای یکی دو ساعت اول شب آمد و بعد دیگر آمد! آب لوله‌کشی آمد. انتخابات شورا برگزار شد و یکی از کشاورزان اخمو که فقط یک رای آورده بود، با زن و بچه‌اش دعوا افتاد که چرا آبرویش را برده اند  و به او رای نداده اند!  از انبارهای گردن‌کلفت‌های رژیم سابق مدام یخچال و تلویزیون و این‌طور چیزها می‌آوردند و در مسجد قرعه کشی می کردند و با پول ناچیزی به روستایی ها می دادند. ماجرای آمدن تلویزیون به خانة ما خیلی جالب بود، پدرم نمی خواست بخرد، اما وقتی علی‌رضا برادر بزرگم برای دیدن تلویزیون هر شب به خانة کسی می ‌رفت، بعد از دعوای مفصلی با قهر و ناراحتی به شهر رفت و با پدربزرگم و یک تلویزیون سیاه و سفید هشت اینچ پارس برگشت که آن را از عروس و داماد جوانی خریده بود و  در چفیه ای بسته بود، همراه با تلویزیون مصرف گرایی هم داشت روستا را مسخ می کرد. 


به سرعت همه چیز تغییر می کرد، جوان‌ها به جبهه می‌رفتند و بعضی هایشان شهید می‌شدند، مینی‌بوس های سپاه ما را برای تظاهرات‌ها به تربت جام می‌بردند. ما حالا همه چیز را دوست داشتیم، حتی جنازه های خونین شهیدان، کسی را غمگین نمی‌کرد، اشک می‌ریختیم و شاد بودیم، امام را دوست داشتیم، بزرگ‌ترها پای تلویزیون با دیدنش به گریه می‌‌‌‌افتادند و ما کوچک‌تر ها در حسرت عکسش بودیم که به سینه مان بچسپانیم. یکی از بزرگ‌ترین شادی‌هایمان، مجلة بچه‌های انقلاب بود که به نظرم کار بچه‌های فرهنگی سپاه بود و خط به خط تمامش را می‌خوردیم


ما بچه‌ها مجبور بودیم کار کنیم، چون آن زندگی دشوار به جز این روش اداره نمی‌شد. با همة سختی‌های فقر و محرومیت، هرگز خاطرة کودکی برای من تلخ نیست، چرا که عشقی عجیب زندگی را برای همة‌ ما شیرین کرده بود.


و اما کتاب، جز کتاب‌های درسی، قرآن، کتاب حافظ، رسالة توضیح المسائل و مفاتیح، کتاب دیگری در خانة ما نبود. حافظ را هم برای مشق مکتب برادر بزرگم گرفته بودند که اتفاقا به خاطر مشق از روی نستعلیق با وجود سواد کم، خط خوشی داشت! جایی گفته ام که حافظ معلم کلاس اول شعرم بود! معناهای بسیاری از شعرهایش را خوب نمی‌فهمیدم، اما با شوقی عجیب می‌خواندمش و از آن‌ها که می‌فهمیدم بی‌حد لذت می‌بردم! شعر با همان یک کتاب مرا تسخیر کرده بود به نحوی که یادم است روزی وقت مشاجره با یکی از بچه‌ها سر بازی به طعنه به او گفتم: ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه! و آن بندة خدا هاج و واج نگاهم کرد!


یکی از بچه‌های روستا به نام شهید حسن رمضانی! که محصل رشتة کشاورزی هنرستان فنی تربت جام بود، با چند تای دیگر از بچه‌های بسیج یک کتابخانة‌ چندهزار کتابی در مدرسه کهنة روستا راه انداختند که ما بچه‌ها را بسیار خوشحال کرد. حالا می‌توانستیم داستان راستان شهید مطهری و قصة ابوذرش و قصه هایی مثل خانة درختی را در کتاب‌های رنگی و عکس‌دار بخوانیم. سپاه و جهاد با هم، همه کار می‌کردند!


بعدها که بزرگ‌تر شدم و مدتی خودم آن کتابخانة متروک را فعال کردم، دیدم که کنار آن کتاب‌های خوب برای ما بچه‌ها، چه کتابهای عجیب و غریبی از انسان تک ساحتی تا السماء و العالم و اقتصاد توحیدی بنی‌صدر و .. به آن کتابخانه آمده بود. اما با این همه برای آن دوره، همان کار، کار خیلی بزرگی بود!


پدر و مادرم  ده دوازده سال است که از آن روستا کوچیده اند، حالا اما آن روستا باز تفاوت کرده است، خیلی از خانه‌هایش نوسازی شده اند و همه تلفن و گاز دارند، جوی آب کشاورزی‌ تبدیل به لوله شده است تا آب هرز نرود و...


کشت غالب روستا به زعفران تغییر کرده است که تاثیرات خوبی در معیشت کشاورزها گذاشته، اما کارگرهای روزمزد همچنان مشکل دارند، مشکلات جدیدی هم البته پیش آمده است، مخصوصا از ده دوازده سال پیش اعتیاد بیشتر شده است....


باید بروم و ببینم!

 برداشت از سایت  شاعر

http://moaddab.com/Default.aspx?tabid=100